از همه ی دوستان عذرخواهی می کنم از لحاظ نرم افزاری دچار مشکلی شدیم برای همین نتونستیم عکس های قسمت اول رو براتون بذاریم. ان شا الله پس از رفع مشکل عکس ها رو هم به پست اضافه میکنیم
خلاصه قسمت اول
قسمت اول اینطور شروع میشه که امیلی داستان ما کنار ساحل در نزدیکی نیومون استاده و می خواد داستان زندگی خودش رو برامون تعریف کنه و این جوری شروع میشه داستان:
اون روز طوفانی بود .
مادر امیلی ((ژولیت)) روی تخت دراز به دراز شده و نفس های آخرش رو میکشه و امیلی هم ناگهان شوالیه ای سیاه ((الهه ی مرگ در داستان)) رو می بینه و تمام پس از دیدن شواله ی سیاه مادر امیلی فوت کرد.
طی مراسم تشییع جنازه برای بار اول امیلی خانواده ی مادریش رو می بینه الیزابت و لورا موری (خاله های امیلی))
امیلی هنگام بدرقه ی پدر از خاله هاش این حرف ها رو با خودش زمزمه می کنه:
اقوام مادرم همون طور که اومدن رفتن ،سیاه پوش به سردی گورستان اونا هم خون من بودن ولی وقتی بهشون نگاه میکردم بدنم می لرزید.
توی این قسمت هم امیلی به پدرش از معلم مدرسه شکایت می کنه که تمام روز رو اعشار درس میده و با چوبش روی میز بچه ها میزنه و اونا رو تنبیه میکنه
اینم دانش آموز جدید مدرسه هست که معلم میگه اسمت چیه اونم میگه روباه کوچک و معلم مسخرش میکنه
بعد میگه واسه چی اومدی اینجا پسرک هم میگه اومدم درس بخونم که معلم با چوبش به جونش میفته. امیلی ما هم پا میشه و جلوی معلم رو میگیره و سعی میکنه کاری کنه تا روباه کوچک فرار کنه.
روباه کوچک هم فرار میکنه و معلم امیلی رو با چوبش خوب میزنه
پدر امیلی هم وقتی میاد خونه و بدن دخترش رو میبینه که درب و داغونه میره مدرسه و یه مشت خوب به معلم امیلی میزنه و از خجالتش در میاد.
دکتر ند هم که دوست پدر امیلی هست به داگلاس استار((پدر امیلی)) در مورد اینکه باید داروهاش رو بخوره و رو خودش فشار نیاره حرف میزنه.
از قرار معلوم دایی معلم امیلی شخص مهمیه و کله گنده و میاد با رییس مدزسه حرف میزنه وبهش میگه باید داگلاس رو از مدرسه اخراج کنی<ضمنا بابای امیلی معلم همون مدرسه ای هست که امیلی توش درس می خونه>
بازم دکتر ند و داگلاس ستار همدیگه رو میبینن ولی این دفعه داگلاس داره وسایلش رو جمع میکنه.و دکتر میگه برو و ازش خواهش کن ببخشدت.و داگلاس هم میگه ما مثلا یه سری آدم روشن فکر و تحصیل کرده هستیم چطور رییس مدرسه از تنبیه بچه ها گذشت.
پس از مدتی گربه امیلی((پاندورا)) میره بالای بام خونه شون و داگلاس هم دلش واسه گربه میسوزه و میره گربه رو پایین بیاره که پرت میشه پایین.
دکتر ند تمام سعی خودش رو میکنه ولی بازم اون شوالیه شوم رو میبینه و پدرش هم ماند مادرش از دنیا میره.
حالا جلسه خانوادگی هست و می خواهند تصمیم بگیرن کی سرپرستی امیلی رو بر عهده بگیره .هیچ کس داوطلب نمیشه پس تصمیم میگیرن قرعه کشی کنن.
امیلی کاغذ رو بر میداره و می خونه ((الیزابت موری))
حالا امیلی داره بساتش رو جمع میکنه که برن نیومون((املاک خانوادگی موری ها)) که پاندورا رو هم با خودش میاره تو مسیر راه الیزابت متوجه میشه امیلی همراهش یه گربه داره و کلی کفری میشه .و گربه رو پرت میکنه از کالسکه پایین در همین حال هر چقدر لورا سعی میکنه نظر الیزابت رو تغییر بده موفق نمیشه
پایان قسمت اول